تبلیغات
بازی و بازی و بازی
 

 

 

بازی و بازی و بازی


بازی،بازی،تا آخر عمر!!!.........

 

داستانی زیبا به نام Blood Dagger

داستانی زیبا به نام Blood Dagger

 

 فصل 1:سرآغاز

بخش 2:نبرد

ناگهان 20الی10 سرباز به سمت خانه ی البرتو آمدند که اسنایپر در راس آن ها ایستاده بود او گفت:{{

سره البرتو را برای من بیاورید.}}سرباز ها اطاعت کردند و به سمت خانه دویدند من به البرتو خبر دادم

یک تا آماده شود او تازه کار بود.بعد خودم با شمشیرم به سمت آن ها حمله کردم آن ها دور من جمع

شدند و اسنایپر به سمت البرتو واو غافل گیر شد و سپس با ضربه ی اسنایپر به خاک نشست و مرد.

اما من همه ی آن افراد را کشتم  و اسنایپر از دست من گریخت من سریع به خانه برگشتم و به پدرم

اطلاع دادم و او خیلی عصبانی شد و به من گفت:{{با من بیا پسر.}}من گفتم:{{چشم پدر.}}سپس به

دنبال پدرم رفتم و او من را به یک مخفیگاه برد که در آنجا 5 مجسمه ی 5 هایدن تایگر بزرگ بود

که در زیر مجسمه ی فرانچسکو یک لباس و دو هایدن بلید بود پدرم آن ها را به من داد ومن آن ها

را پوشیدم و حالا من یک هایدن تایگر کامل شدم وناکهان بیست نفرسربازتمپلار به ما در ویلا حمله

کردند ومن و پدرم همه آنها را در عرض دودقیقه کشتیم و ناگهان اسنایپر به ما حمله کرد و من کار

اورا یکسره کردم و او همه را لو داد .

فصل 1: سرآغاز                                             بخش 3: فرار

ناگهان پس از کشته شدن اسنایپر 30 سرباز به سمت خانه ما آمدند. پدرم به من گفت: {{ پسرازاین

جا برو}} من گفتم : {{ هرگزپدر ما با شما می مانم}} و پدرم گفت:{{ پس من را ببخش}} او من را

ازپنجره پرت کرد بیرون و من از منطقه ای که حفاظش خراب شده بود به پایین پرت شدم و داخل

کپه ای ازکاه افتادم . سپس به سرعت به سمت دروازه دویدم و از دروازه داخل شهرشدم، و به   

ویلا رفتم . در آنجا هیچ کس نبود به یکباره پدرم از پشت به سمت من آمد و گفت :{{ پسرسواری

خوب بود!؟}}  گفتم:{{ پدرچرا این کاررا کردی }} – این کارخودش یک فن بود. – آهان فهمیدم

 

  فصل 1:سرآغاز

بخش 4:دویدن و قایم شدن

روز بعد پدرم من را پیش آقای وایپر برد تا او به من مخفی شدن را یاد بدهد او ابتدابه من یاد داد چگونه

در بین مردم مخفی شوم ما به صورت مخفی در بین مردم به کلیسا رفتیم وآن مسیر را برگشتیم. سپس

من و او به بالای دیوار رفتیم و از آن بالا با هم  به داخل کپه ای از کاه پریدیم.سپس من یک سرباز را

از آن داخل  کشتم سپس با او به بالای دیوار رفتیم و در لبه ی دیوار یک سرباز را کشتم سپس وایپر

من را به محل زندگی خود برگرداند و به من گفت تو در این زمینه آماده ای.

 فصل 1:سرآغاز                                         بخش 5:حمله و دفاع

سپس خود پدرم یعنی دانیل به من استفاده از شمشیر را یاد داد بعد به من حمله را یاد داد کار راحتی

بود.سپس دفاع کردن را یاد داد بعد جا خالی دادن و بعد جاخالی و ضربه را به من یاد داد.بعد من باید او

را شکست میدادم کار سختی بود و من موفق نشدم .او گفت:{{اشکالی ندارد پسر برای بار اول عالی

 بود.}} سپس پدرم من را پیش آقایی به نام ارسطو برد.

فصل 1:سرآغاز                                             بخش 6:ارسطو

آقای ارسطو ابتدا سلاح من را آپگرید کرد سپس به من شمشیری نو داد و به من چاقو های کوچک،زهر

دیوانه کننده که پس از چند لحضه دشمنانم را میکشد را به من داد سپس به من اسب سواری یاد داد و من

حسابی حال کردم و سپس ازآقای ارسطو خداحافظی کردم و پدرم به من گفت:{{تو حالا یک هایدن تایگر

بزرگ هستی  و از الان  تو میتوانی  انتقام البرتو  را از تمپلار ها   بگیری.

 


  نویسنده : جواد سیاوشی ? تاریخ : دوشنبه 5 دی 1390 ? نظرات


 
CopyRight 2009 , gamestories.Mihanblog.Com , All Rights Reserved
Powered By Mihanblog | Template By : behzadjoon.Com